پرویز اجلالی
از قرن نوزدهم به این طرف آشوبها و رفتارهای جمعی درون شهرهای غربی مورد توجه و مطالعه عالمان اجتماعی بوده است.
در دورههای جدید در بسیاری موارد تقویت اجتماعهای محلی برابری و زندگی عمومی را تضعیف، احساس دشمنی نژادی و قومی را تقویت كرده و به خشونت و سركوب اعضای اجتماعهای محلی انجامیده است.
علت این فرایند پدیدهای است كه میتوان آن را ”تعصب سرزمینی و محلهای“ نامید این تعصب نوعی تیپسازی كاذب است و عبارت از وضعیتی است كه در آن قبیله به شیوهای عمل میكند كه گویا قبیله او مركز تجمع همه انسانهایی است كه شایسته عنوان انسان هستند و دیگر قبایل هیچكدام به اندازه آنها انسان نیستند.
تقویت اجتماعهای محلی به هرشكلی كه انجام شود، به نوعی جدا كردن خودی از جامعه بیرونی و محدود كردن و سركوب جامعه خودی میانجامد. ساز و كار چنین فرایندی چنین است:
در جامعهای كه در آن فضاهای اجتماعی تمیز شدهاند. مردم همواره دچار كابوس جدا افتادن از دیگران هستند. تأكید برنامهریزان شهری بر تمركززدایی، روابط غیرشخصی، برابر و عامگرای میان مردم را براساس برابری و آزادی قرار دارد، تهدید میكند و محدودیتها و فشارهای زیادی برای اعضای جامعه محلی ایجاد میكند و راه را برای ظهور و اعمال قدرت گروههای پرخاشگر محلی باز میكند.
علت این امر این نیست كه پرخاشگری ذاتی انسانهاست، بلكه علت شرایطی است كه سازمان اجتماعی مصنوعی محله ایجاد میكند در جامعه جدید كسانی كه در كنار هم زندگی میكنند الزاماً اشتراكات روحی قابل توجهی ندارند. اجتماع محلی برای حفظ و تقویت خود نمادهای جداییساز را به وجود میآورد و میكوشد اعضای اجتماع محلی را از بقیه شهر جدا كند تا بتواند برای آن هویتی به وجود آورد.
بعد ازجدا شدن از دنیای خارج نوبت درون محله میرسد. حالا هركس اهداف احساسی و آرمانی اهل محل (كه اغلب مبنای عینی و واقعی ندارند. زیرا میان اعضای اجتماع محلی و سایر شهروندان هیچ تفاوت اساسی وجود ندارد) را درك نكند و به آن اهمیت ندهد، خائن و بیگانه محسوب میشود. نتیجه كار روشن است: زمینهسازی برای سختگیری و ایجاد محدودیت داخل اجتماع محلی و بیتفاوتی و بیگانگی نسبت به جامعه عمومی.