ميترا معظمی
دانشجوي فوق ليسانس جامعه شناسي
مقالة تحقيقي ارائه شده براي درس سمينار جامعه شناسي شهري
دانشگاه آزاد اسلامي، واحد تهران شمال
چکيده: اين مقاله به بررسی مفهوم اکولوژي بزهکاری خواهد پرداخت، و تاکيد خاصی بر نظريات و آرا دو متفکر مکتب شيکاگو يعنی شاو و مک کی خواهد داشت. اين دو انديشمند با استفاده از دوائر متحد المرکز برگس نشان دادند که بالاترين نرخ بزهکاری در مناطق شهری مربوط به منطقه انتقالی است و برای تبيين اين پديده از نظريات بیسامانی اجتماعی و انتقال فرهنگی سود بردند. هم چنين در ادامه به کارهای تجربی اين دو به همراه تلاشهای فکری و تجربی ديگر جامعه شناسان در رابطه با توزيع بزهکاری نوجوانان در مناطق شهری مانند شيکاگو، بالتيمور، کوردوبا(آرژانتين) و لاگوس(نيجريه) پرداخته خواهد شد. اين نتايج میتواند درسهايی مفيد برای تدوين چهارچوبی نظری برای تبيين بزهکاری در شهرهای بزرگ کشور و بخصوص تهران داشته باشد.
كليد واژهها: اکولوژی بزهکاری، دواير متحدالمرکز، شاو و مک کی، منطقه انتقالی، بی سامانی اجتماعی، انتقال فرهنگی، بزهکاری نوجوانان.
مقدمه
اين مقاله در پی آن است که به موضوع بزهکاری در مناطق شهری بپردازد. برای بحث و گفتگو در اين زمينه از تلاشهاي فکری که توسط مکتب شيکاگو انجام شده سود خواهيم برد. دلايل انتخاب اين مکتب آن است که انديشمندان و متفکران اين مکتب برآمده از اوضاع و شرايطی، اگر نه از بعد اقتصادی حداقل از بعد اجتماعی، هستند که تا حدودی به وضعيت کنونی ما شباهت دارد. برای اولين بار در دو دهه 20 و 30 ميلادی جمعيت شهرنشين در آمريکا بر روستانشينان پيشی گرفته و شهرهای اين کشور شاهد مهاجرت گسترده جمعيت از روستاها و کشورهای ديگر بوده است. اين اوضاع و احوال منجر به ظهور نابسامانيها، تغييرات اجتماعی گسترده و نابهنجاريهايی بوده است. در شهرهای بزرگی مانند شيکاگو باندهای تبهکاری و بزهکاری تبديل به معضل اجتماعی شده بود، معضلی که نظام و سامان جامعه را تهديد میکرد. برای حل اين مشکلات فزاينده به روشی منطقی جامعه شناسان مکتب شيکاگو به ارائه نظرياتی پرداختند که برخی از آنها هنوز هم میتواند روشنگر باشد و درسهايی برای شهرهای بزرگی مانند تهران داشته باشد که کما بيش از همين گونه مشکلات در رنج است.
در قسمت اول اين مقاله شرحی مختصر از برخی متفکران بنيانگذار مکتب شيکاگو يعنی توماس، پارک و برگس ارائه خواهد شد. پس از آن نظريات شاو و مک کی که به طور خاص بر اکولوژی بزهکاری تاکيد داشتهاند مورد بررسی قرار خواهد گرفت؛ به اين ترتيب که در ابتدا مبانی نظری و سپس مبانی تجربی کار اين دو جامعه شناس بررسی خواهد شد. در عين حال برخی کارهای ديگری هم که بر مبنای اين نظريه انجام شده مورد بحث قرار خواهد گرفت. در پايان هم نتيجه گيری و پيشنهاداتی ارائه خواهد شد.
بيان مسئله
افزايش بیرويه نرخ زاد و ولد در دهه 1365-1355 و روند فزاينده مهاجرت از روستا به شهر در سه دهه گذشته موجب شده تا جمعيت شهرنشين رشد قابل ملاحظهای داشته باشد، به طوريکه در حال حاضر نزديک به 78 درصد از جمعيت کشور در مناطق شهری ساکن هستند. اين روند منجر به ظهور پديدههای جديدی در ايران گرديده است که شايد مهمترين آن ظهور کلانشهرها است. کلانشهرها در حاليکه به خودی خود دارای برخی مزايا و پيامدهای مثبت اقتصادی مانند صرفه جوييهای ناشی از مقياس هستند اما پيامدهای منفی هم دارند که از مهمترين آنها افزايش انواع ناهنجاريها میباشد. اين ناهنجاريها در اشکال متفاوتی بروز مینمايد؛ به عنوان مثال آلودگی گسترده محيط زيست و منابع طبيعی، افزايش بزهکاری و مانند آن.
سير جرم و بزهکاری بخصوص در شهرهای بزرگ کشور شتاب فزايندهای به خود گرفته، و اين رشد در سالهای اخير از شدت بيشتری برخوردار شده است. جلوگيری از رفتارهای بزهکارانه همواره از دغدغههای مسئولين شهری و جامعه شناسان بوده است. برای کند شدن اين روند شتابنده لازم است تا تبيينی منطقی از علل بزهکاری داشت. آيا میتوان همانند لامبروزو بزهکاری را بر مبنايی زيستی توجيه کرد؛ او ادعا میکرد که فرد مجرم از نظر جسمی از فرد معمولی عقب ماندهتر است و انحراف با عوامل زيست شناختی مانند نقص جسمانی، الگوهای کروموزومی در ارتباط است(کوئن، :1385: 218). آيا میتوان تحليل های روانشناختی انحراف را مبنا قرار داد و ادعا کرد که برخی انواع شخصيتی گرايش بيشتری به انحراف اجتماعی دارد(همان:219). و يا اينکه همانند انديشمندان مکتب شيکاگو برای عوامل محيطی نقش اساسی قائل شد. اين مقاله تلاش دارد تا با بررسی رويکرد اکولوژيک بزهکاری چهارچوبی نظری فراهم آورد که میتواند به عنوان نقطه آغازی برای مطالعات بعدی درمورد علل و زمينههای پيدايش بزهکاری باشد. در واقع به اعتقاد نگارنده تنها راه حل مقابله با بزهکاری مطالعه ريشهها و عوامل ايجاد کننده آن توسط حوزهها و دانشهای تخصصی است، نه آنکه به طور مقطعی با يورش به محلات -نظير خاک سفيد- و يا گرداندن چند بزهکار در سطح شهر با اين معضل مبارزه کرد. چنين برخوردهاي منسوخ و غير انسانی نه تنها کارساز نيست بلکه عقل سليم تنها آن را برخوردی کوتاه و چه بسا مضر برای حل اين مشکل میداند.
اهداف تحقيق
عمدهترين هدف اين تحقيق شناخت، تحليل و بررسی رويکرد اکولوژيک به بزهکاری در مناطق شهری است. در اين تحقيق تلاش شده تا مبانی نظری و تجربی اين رويکرد با استفاده از منابع موجود مورد بحث و بررسی قرار گيرد
روش تحقيق
با توجه به ماهيت و زمان تحقيق اين تحقيق اسنادی و کتابخانهای است و محقق با مراجعه به کتابخانه و استفاده از اينترنت به جمعآوری اطلاعات و تدوين گزارش پرداخته است. يکی از مشکلات اين تحقيق کمبود منابع بوده است.
مبانی نظری
نگاهی بر تفکرات بنيانگذاران مکتب شيکاگو:
برای جامعه شناسان اين دوره شهر تنها يک مکان و فضای جغرافيايی نبود؛ بلکه چهارچوبی جذاب فراهم میآورد که در آن به مطالعه خلق و خوی و روش جديد زندگی که در حال شکل گيری بود میپرداختند. شهر و تاثير آن بر زندگی، شخصيت، و جهان اجتماعی مردمی که در آن میزيستند مورد توجه جامعه شناسان اين دوره قرار داشت. آنها توجه خاصی به شهر شيکاگو داشتند و آن را به عنوان آزمايشگاهی برای تحقيق و بررسی میپنداشتند. سه تن از جامعه شناسان برجستهای که مطالعات متفاوتی در مورد شهر شيکاگو انجام دادهاند عبارتند از توماس ، پارک و برگس (گوبريوم، 2007 : 233). از آنجا كه تلاشهاي فكري اين سه تاثير عميقي بر كارهاي جامعه شناسان بعدي دارد به طور مختصر برخي از نظريات آنها در اينجا مطرح خواهد شد.
توماس معتقد بود که شخصيت فرد در درون او قرار ندارد، بلکه به طور عميقی از سامان/ سازمان اجتماعی الهام و نشات میگيرد. توماس برای درک و تبيين نگرشها، آرزوها و ساير ابعاد زندگی درونی، سازمان و سامان اجتماعی را مورد بررسی قرار میداد. به نظر او بی سامانی اجتماعی علت اصلی آشفتگی دورنی است. اين برخلاف نظر آن دسته از انديشمندانی است که آشفتگی درونی را ناشی از انگيزههای غير اگاهانه و يا تجارب دوران کودکی میدانند(همان :233).
در طول دهه 1920 پارك و برگس برنامهاي براي تحقيقات شهري در دپارتمان جامعه شناسي دانشگاه شيكاگو مطرح كردند. از نظر آنها شهرها همانند محيطهايي هستند كه در طبيعت مشاهده ميشوند. همانگونه كه محيط طبيعي تحت تاثير نيروهاي تكامل دارويني قرار دارد شهرها نيز تحت تاثير اين عوامل هستند. يكي از مهمترين اين نيروها رقابت است. به نظر پارك و برگس گروههاي مختلفي كه در شهر قرار دارند بر سر منابع كميابي همچون زمين با يكديگر به رقابت ميپردازند، نبرد براي زمين و ساير منابع منجر به تمايز فضايي شهر به بخشهای متمايز بوم شناختی و يا نواحی طبيعی میشود، به طوريكه در مناطق مطلوبتر اجاره بها بالاتر است. هر چه مردم و فعاليتهاي تجاري كاميابتر ميشوند تمايل بيشتري دارند تا از مرکز شهر خارج شوند. اين فرآيند را پارك و برگس توالي ناميدند، واژهاي كه آنها از اكولوژي گياهي گرفته بودند. آنها مدل مناطق متحد المركز را مطرح كردند. در اين مدل شهرها به شكل 5 حلقه متحد المركز ترسيم ميشوند كه نواحي فقير نشين در دروني ترين مناطق قرار گرفتهاند كه به لحاظ اجتماعي و فيزيكي در حال تخريب هستند و نواحي كامياب نزديك به حاشيه شهر واقع شده است(براون، 2009 : 1).
پارك و برگس با استفاده از اين مدل به بررسي مشكلات اجتماعي مانند بيكاري، جرم در بخشهاي مختلف شهر شيكاگو پرداختند. آنها با استفاده از نقشههاي شهري و دادههاي به دست آمده به توليد نقشههايي ميپرداختند كه اطلاعات مختلفي در بر داشت؛ نظير ويژگيهاي فيزيكي، مرزها و حدو حدود سياسي، مناطق مسكوني و تجاري، و مناطق خالي در شهر. نقشه ديگري كه در اين دوره توليد شد نقشه نقطهاي بود؛ در اين نقشهها هر واحد فضايي با الگو يا رنگ يكساني پر ميشد و براي دادههاي استاندارد شده مناسب بود. به عنوان مثال نرخهاي مالياتي يا نرخ بزهكاري براي هر واحد سطح. اين نرخها به شكل درصد يا نسبت بيان ميشد (همان :2). در بالا اشارهای مختصر به دواير متحد المركز شد در اينجا بحث گستردهتري در مورد اين نواحي خواهيم داشت.
مناطق از نواحی تجاری مرکزی شروع میشود، برگس منطقه بعدی را منطقه در انتقال يا منطقه انتقالی ناميد، اين منطقه محل سکونت گروههای جديد از مهاجرانی بود که بتازگی محل خود را برای اقامت در شهر ترک کرده بودند. با توجه به اينکه اين منطقه در حال خرابی و ويرانی بود ميزان اجاره بهای خانهها اندک بود. در حقيقت محله تجاری و اداری در حال پيشروی به سمت اين منطقه بود يعنی برای گسترش ساختمان سازی و فضاهای کاری جديد، زمينهای اين منطقه در بورس قرار داشت و به همين جهت نه مالکين آنها و نه دولت برای بهبود وضعيت آن کاری انجام نمیدادند. منطقه سوم منطقهای بود که محل سکنای طبقه کارگر بود که اغلب آنها در خانههای اجارهای ساکن بودند. منطقه چهارم منطقهای است که افراد مرفه در آن زندگی میکردند و اين خانهها اغلب دارای گاراژ و حياط بود. در منطقه آخری حومه شهر قرار دارد که منطقه مسکونی افرادی بود که برای کار هر روز به شهر رفت و آمد میکردند. يكي از افرادي كه اين مدل را به عنوان مبنايي براي كار خود قرار دادند ورا ميلر بود. او توزيع فضايي بزهكاري مالياتي را بر مبناي مدل پارك و برگس تبيين كرد(همان :3)
شاو و مک کی اين مدل را مبنای کار خود قرار دادند و با استفاده از نقشهها و نمودارهای متفاوت، توزيع فضايی جرم و بزهکاری را در شهر شيکاگو نشان دادند. آنها نقشههاي نقطهاي هم ايجاد كردند كه نمايانگر مكان مشكلات اجتماعي بود و در ميان مشکلات متفاوت اجتماعی تمركز اصلي آنها بر بزهكاري نوجوانان بود. اين دو همچنين با استفاده از نقشههاي نرخ به نشان دادن نرخ بزهكاري در مناطق مختلف پرداختند. در اين نقشهها شهري مانند شيكاگو بلوك بندي شد كه هر بلوك يك مايل مربع با ديگري فاصله داشت(نك. نقشة1).
آنها در مطالعات خود با استفاده از دادههاي سرشماري و دادههاي مربوط به دادگاههاي بزهكاري نوجوانان نشان دادند كه مناطق خاصي از شهر محيط مساعدتري را براي رشد بزهكاري فراهم كردهاند. فرضيه اساسی آنها اين بود که اغلب بزهکاران در منطقه دوم يعنی منطقه انتقالی متمرکز شدهاند. آنها براي تبيين و توضيح اين معضل اجتماعي از دو نظريه "بي هنجاري اجتماعي Social Anomy" و "انتقال فرهنگي" Cultural Transmissionاستفاده كردند.
مباني نظري توزيع اكولوژيك بزهكاري:
بی سامانی اجتماعی: شاو و مک کی برای اينکه دلايل بالا بودن نرخ بزهکاری را در مناطق خاصی از شهر توجيه کنند از نظريه بی هنجاري اجتماعی استفاده کردند. به نظر آنها بي هنجاري اجتماعی را نمیتوان در سطح فردی جستجو کرد بلکه واکنش عادی افراد عادی در مقابل شرايط غير عادی اجتماعی است. آنها بی سامانی اجتماعی را به وضعيتی اطلاق میکردند که در آن نهادها و سازمانهای اجتماعی مانند مدرسه، خانواده و پليس در حل مشکلاتی که اجتماع با آن مواجه است توانايی خود را از دست میدهند يا به عبارتی به وضعيتی اطلاق میشود که مکانيزم کنترل اجتماعی تضعيف میگردد (جنسن، 2003، :1). همانگونه که از نمودار 2 مشاهده میشود نابسامانی اجتماعی برآمده از سه عامل اصلی است: صنعتی شدن، شهرنشينی و ساير تغييرات اجتماعی(فلگی، 2003: 4). اين سه موجبات نابسامانی اجتماعی را فراهم میآورند.. نابسامانی اجتماعی فرآيندی را به وجود میآورد که موجب کاهش کنترل رسمی(پليس) و غير رسمی (خانواده و محله) میگردد که خود زمينه پيدايش بزهكاري و باندهای تبهکاری را فراهم میآورد كه در نهايت منجر به ايجاد سنت بزهکاری و انتقال آن از نسلی به نسل ديگر میگردد که شاو و مک کی آن را انتقال فرهنگی ناميدهاند..
هر اجتماعی که دچار بی هنجاري است دارای ويژگيهای خاصی است که آن را از ساير اجتماعات متمايز میسازد، در زير به شرح مهمترين اين ويژگيها پرداخته خواهد شد.
نگرشها و ارزشهای متفاوت: يکی از ويژگيهای بهنجار بودن يک اجتماع، هم سو بودن نگرشها و ارزشها در مواردی مانند تربيت و مراقبت از کودکان است. در اجتماعات بسامان نگرشها و ارزشهای همانند و يکسانی در زمينه تربيت، مراقبت از کودک و کنترل اجتماعی وجود دارد که در نهادها و انجمنهای داوطلبانهای ظهور يافته است که موجبات حفظ و تداوم اين ارزشها هستند. در ميان اين سازمانها میتوان از انجمنهای اوليا و مربيان، انجمنهای زنان و خدماتی، کليساها و انجمنهای محلهای نام برد. اين نهادها نمايانگر و حافظ ارزشهای حاکم هستند. در چنين انجمنهايی است که کودک در معرض يک شيوه از زندگی قرارمیگيرد و در آن مشارکت میکند. در حاليکه ممکن است او با روشهای ديگر زندگی هم آشنا شود اما آنها بخشی از زندگی او محسوب نمیشوند. در مقابل، از ويژگيهای اجتماعات بی سامان رواج تنوع گستردهای از هنجارها، ارزشها و استانداردهای رفتاری و اخلاقی میباشد. ارزشهای اخلاقی از آنهايی شروع میشود که کاملا متداول و متعارف هستند و نماد آنها خانواده، کليسا و ساير نهادهای مشترک در جامعه هستند و آنهايی که مستقيما در برابر آنچه متعارف و معمول است قرار میگيرند (شاو و مک کی، 1962 : 225) .
نظامهای اخلاقی متضاد: از ويژگيهای بی هنجاري اجتماعی وجود نظامهای متضاد اخلاقی است به طوريکه در کنار نهادها و سنتهای متعارف و متداول که در کل جامعه حاکم است، بزهکاری به عنوان روشی برای زندگی و روشی که در رقابت با روش متعارف است بسط و توسعه يافته است. اين گسترش از آنجا ناشی میشود که چنين روش زندگی تامين کننده و فراهم کننده منافع اقتصادی، پرستيژ و ساير خوشنوديهای انسانی است(همان، 225). بنابراين در درون يک اجتماع دزدي در گروهي فعاليتي مناسب و به حق تعريف ميشود، در حاليكه در درون گروهها ديگر در همان اجتماع فعاليتی غير اخلاقي، نامناسب، و نامطلوب محسوب ميشود. در برخي گروهها ثروت و پرستيژ از طريق نمايش مهارت و شجاعت در فعاليتهاي بزهكارانه به دست میآيد در حاليكه در برخي گروههاي ديگر كه در مجاورت و همسايگي اينها قرار دارند ممكن است هر گونه توسل به اين روشها براي متمايز كردن خود از ديگران با مخالفت و عدم تاييد مواجه شود. از شواهد موفقيت در دنياي بزهكاران لباسها و خودروهاي بسيار شيك است كه نشان دهنده موفقيت آنها در مسير و حرفهاي است كه انتخاب كردهاند، در حاليكه ارزشهاي از دست رفته و خطرات بسيار فراواني كه در اين مسير وجود دارد هرگز به طور آشكار و واضح براي جوانان نشان داده نميشود(همان:226)
كودكاني كه در چنين جوامعي زندگي ميكنند بجاي آنكه از الگوي رفتاري هماهنگ و متعارفي بهره گيرند، در معرض معيارها و اشكال متفاوت رفتاري قرار ميگيرند، و بيش از يك گونه نهاد اخلاقي و آموزشي در اختيار آنان قرار داده ميشود. يك كودك ممكن است در معرض يك نظام رفتاري متعارف و يا نظامي از فعاليتهاي مجرمانه قرار داشته باشد. به همين سان كه او ميتواند در فعاليتهاي مجرمانه مشاركت كند اين توانايي را هم دارد كه در فعاليتهاي متعارف شركت كند و يا ميان اين دو در نوسان باشد(همان: 226).
در حاليکه نوجوان در دادگاه گناهكار تشخيص داده شده كه نمايانگر ارزشها در جامعه بزرگتر است، اما در اجتماعی كه او زندگي ميكند اين رفتار مورد تاييد قرار میگيرد. کودک با محلي كه نهادهاي غير قانوني قرار دارند ؛ با رويههايي كه چنين نهادهايي آغاز به كار ميكنند و به فعاليت خود ادامه ميدهند.آشنا است. او میداند كالاهاي دزدي را دركجا بايد فروخت و براي چه كالاهايي بازار تقاضا وجود دارد؛ او لباسهای زيبا و خودروهای پرقيمت و ولخرجيهايی را میبينند که شاهدی از ثروت در ميان آنهايی است که به طور آشکار به فعاليتهای غير قانونی میپردازند. تمام نوجوانان در شهر ممکن است اطلاعاتی در مورد اين فعاليتها داشته باشند اما در نواحی درونی شهرها نوجوانان به طور نزديک با اين فعاليتها آشنا هستند، در حاليکه در ساير بخشها آنها تجربه غير شخصی از اين ارتباطات دارند، نظير فيلم های سينمايی، روزنامهها و راديو(همان: 226).
بی ثباتی/تحرک مسکونی: گردش جمعيت در مناطق انتقالی بسيار بالا است و بسياری از ساکنين مناطق مداوم در حال تغيير و جابجايی هستند. هيچ کس تمايل ندارد در اين نوع از اجتماعات سرمايه گذاری کند زيرا اغلب افرادی که در آن زندگی میکنند تمايل دارند آن را به سرعت ترک کنند(اوکانر، 2006: 4).
ناهمگنی قومی/نژادی: نژادها، فرهنگها و زبانهای متفاوت در منطقه انتقالی از عواملي هستند كه جدايي و تمايز افراد از يکديگر را تشديد ميكند و باعث كاهش کنش متقابل افراد با يكديگر ميشود. اين شرايط باعث ميشود كه زمينه مشترکی برای سهيم شدن وجود نداشته باشد و افراد در انزواي از يكديگر باشند و نتوانند از مكانيزمهاي كنش جمعي براي حل مشكلات خود استفاده كنند(همان :4).
فقر: جمعيت در مناطق انتقالی دچار فقر شديد هستند و وضعيت آنها به گونهای است که تنها در حد معيشت قادر به تامين خود هستند. آنها در اين آرزو به سر میبرند که هر چه زودتر اين منطقه را ترک کنند. فقر سه مشکل با خود به همراه میآورد: بيماری، خرابی و ويرانی، و تضعيف اخلاقی. فقر به خودی خود عامل بزهکاری نيست بلکه شرايطی را به وجود میآورد که بزهکاری را تسهيل میکند. در مناطق فقير ميزان تحرک و جابجايی بسيار بالا است. دو متغير جمعيتی يعنی تحرک بالا که مانعی برای ايجاد و تقويت ساختارهای غير رسمی کنترل اجتماعی است از يک سو و از سويی ديگر ناهمگنی قومی و نژادی که کار با يکديگر و کار جمعی را برای حل مشکلات مشترک مسدود میکند؛ هر دو از متغيرهاي علی در نظريه بي هنجاري اجتماعی هستند. اين زنجيره علی که گاهی با عنوان تمايل شيب دار ناميده میشود، منجر به کاهش کارآيی محلات در کنترل بزهکاری و در نتيجه نرخهای بالای بزهکاری میشود(همان :5).
پيامدهای بی هنجاري اجتماعی: بی هنجاري اجتماعی و عدم توانايی اجتماع در کنترل اعضای خود موجب میشود تا بزهکاری رواج يابد، رواج و تمرکز شديد بزهکاری در مناطق خاص به اين معناست که پسر بچههايی که در اين مناطق زندگی میکنند نه تنها در ارتباط با افرادی هستند که درگير در کارهای ممنوعه و خلاف هستند بلکه با گروههايی که چنين رفتاری را تجويز میکنند و بر اعضای خود فشار وارد میکنند تا از استانداردهای گروه پيروی کنند نيز در ارتباط بسيار نزديکی قرار دارند(شاو و مک کی، 1962: 227). اگر چه در مناطق ديگر هم بزهکاری وجود دارد اما آنچنان پراکنده است که احتمال اينکه يک پسر بچه برخورد نزديک با ساير بزهکاران يا ساير گروههای بزهکاری داشته باشد نسبتا اندک است(همان: 227). اهميتی که بزهکاری بزرگسالان برای کودکان دارد اين است که آنها در برخی مناطق در تماس دائم با بزهکاری و زندگی بزهکارانه که توسط بزهکاری سازمان يافته نمادينه شده است به عنوان حرفه يا شغل مواجه هستند. در اين گونه از سازمان میتوان نمايندگان قدرت، تقسيم کار، تخصصی کردن کارکردها، و ساير ويژگيهای مشترک نهادهای تجاری سامان يافته را جستجو کرد(همان :227).
گروهی بودن بزهکاری: از ديد شاو و مک کی بزهکاری اساسا رفتاری گروهی است. از شاو اينگونه نقل قول كردهاند كه " من هرگز بزهكاري نديدم كه به تنهايي فعاليت كرده باشد (اوكانر، 2006 :4) . مطالعه در مورد پسر بچههايی که در طول سال 1928 به دادگاه آورده شده بودند نشان میدهد که 8/81 درصد از آنها به اين دليل به دادگاه آورده شدهاند که به عنوان يکی از اعضای گروه مرتکب جرمی شده بودند. در قانون شکنیهايی که به شکل دزدی بوده در 89 درصد از موارد قانون شکنان به عنوان عضو يک گروه به تنهايی، يا با ساير اعضای گروه به دادگاه آورده شده بودند. در مواردی که پسر بچه به تنهايی اقدام به انجام اين کار کرده است نفوذ يک همراه و دوست آشکار است. اين نکته در مواردی که اتهام پسربچهها دزدی از خانوادههای خود است آشکارتر است. اين نوع از دزدی به روشنی نشان دهنده نفوذ و اغوای دوستان و همراهان کودک است (مک کی و شاو، 1962 : 227).
انتقال فرهنگی: از ديگر مفاهيم مطرح شده توسط شاو و مک کی انتقال فرهنگی است پسر بچههای بزهکار در اين مناطق نه تنها با بزهکارانی که معاصر و همسن آنها هستند در تماس قرار دارند بلکه با مجرمان مسنتری که خود با مجرمان قبلی در رابطه بودهاند نيز در تماس هستند. اين ارتباطات نسلی به اين معناست که سنت بزهکاری از طريق نسلهای متوالی به پسر بچهها انتقال میيابد به همانگونهای که زبان و ساير اشکال اجتماعی انتقال میيابد(همان: 227). اثر انباشتی انتقال سنتها به اين ترتيب است که انجام هر گونه بزهکاری شامل تکنيکها و فنونی میشود که بايد از ديگران فرا گرفته شود که در همان فعاليت مشارکت کردهاند. هر نوع بزهکاری شامل تخصصی کارکردی است و هر کدام دارای واژههای خاص خود و استانداردهای رفتاری است. دزدی از مغازهها، سرقت خودرو و مانند آن نمونههايی از جرم هستند که دارای روشهای پيشرفتهای هستند(همان: 228).
شاو و مک کی با استفاده از رواياتی که خود پسران نقل کردهاند به اين مسئله دست يافتند که چگونه پسران از سنين کم همراه با ديگران در فعاليتهای بزهکارانه مشارکت میکنند و همچنين پس از کسب تجربه لازم ديگران را هم به اين مسير و تعقيب اهداف مشابه ترغيب میکنند. اين موارد همچنان چگونگی آميختن و ترکيب يک عضو جديد را با گروه بزهکار نشان میدهند. اغلب کودکان از همان سنين پايين به شرارت پرداخته و درگير فعاليتهايی مانند دزدی میشوند. با پيشرفت شغلی، آنها به جرمهای جديتر مشغول میشوند و نهايتا در حوزه بزهکاری تخصص و مهارت میيابند. در هر مرحلهای از اين پسر حمايت می شود و او مورد تاييد گروه بزهکاری که در آن عضو است قرار میگيرد(همان: 228).
مبانی تجربی
توزيع اکولوژيک بزهکاری :
بررسی شاو و مک کی از شهر شيکاگو: همانگونه كه در بالا اشاره شد مبنای کار شاو و مک کی دواير متحد المرکز برگس بود. آنها سپس نقشه شهر شيكاگو را به شبكههايي مساوي تقسيم بندي كردند که هر شبکه در حدود يک مايل مربع وسعت داشت، همچنين حلقههای متحد المرکز را به دو نيمه شمالي و جنوبي تقسيم کردند، به طوريكه برخي نواحي در شمال و برخي در جنوب هر حلقه قرار گرفتند. در اقدامي ديگر آنها به جمع آوري آمار و اطلاعات در مورد بزهکاران نوجوان برای سه دوره زماني 1906-1900، 1923-1917، و 1933-1927 پرداختند(شاو و مک کی، 1962 :233).
اطلاعات مربوط به بزهكاري نوجوانان در دوره زماني 1906-1900 شامل مجموعهاي متشكل از 8056 بزهكاری مرد 16-10 ساله است كه از دادگاه نوجوانان كوك كانتي در شهر شيكاگو استخراج شده است. براي محاسبه نرخ بزهكار دادههاي 1200 حوزه سرشماري سال 1900 و 431 محدوده سرشماري سال 1910 در 106 حوزه قابل مقايسه تركيب شد، سپس افزايش يا كاهش جمعيت در هر دوره به آن اضافه شد و در آخر جمعيت سال مياني اين مجموعه از مجموعه جمعيت 15-10ساله در سال 1910 برآورده شد. نرخهاي اين مجموعه در دامنه 6/0 تا 8/29 قرار دارند .نرخ متوسط بزهكاري در اين مجموعه 9/4 است و اين نرخ براي كل شهر 4/8 است. در چهار منطقه نرخ بزهكاري مساوي و بيش از 20، هفت منطقه مساوي و بيش از 15 و 12 منطقه مساوي و بيش از 12 است. در حد ديگر 3 ناحيه كمتر از 1 و 12 ناحيه كمتر از 2 است. 4 منطقهاي كه داراي بالاترين نرخها هستند در حلقه داخلي شهر قرار دارند، در حاليكه آنها كه داراي نرخهاي پايين هستند در حاشيه شهر قرار دارند(همان: 234-233).
نويسندگان در ادامه اين مقاله به مقايسه نرخهاي بزهكاري در سه دوره زماني پرداخته و براي انجام اين كار از سه روش بهره بردند: مقايسه مناطق، مقايسه ناحيهها و محاسبه ضرايب همبستگي بين آنها، ميزان تمركز بزهكاري. که در ادامه به طور خلاصه نتايج حاصل از آن ارائه خواهد شد.
براي مقايسه نرخ بزهكاري در داخل هر پنج منطقه تعداد بزهكاران هر منطقه و كل جمعيت 16-10 ساله در آن منطقه محاسبه شد.در اين بررسي تعدا مناطق مهم نيست زيرا اين مناطق واقعي نيستند. بررسي نقشههاي نرخ بزهكاري نشان ميدهد كه تفاوتهاي اساسي ميان نرخهاي بزهكاري در داخل هر منطقه و بين مناطق و نيمه شمالي و جنوبي شهر وجود دارد(همان : 234).
مقايسه نرخ بزهكاري در نواحي داخل هر منطقه نشان ميدهد كه همان نواحي كه در سال 1933-1927 داراي بالاترين نرخ بزهكاري بودهاند در 1923-1917 و 1906- 1900هم بالاترين نرخ بزهكاري را داشتهاند. اين نكته از آنجا حائز اهميت است كه در طي اين سه دوره تركيب مليت در برخي از اين نواحي تغيير يافته است. نرخهاي بزهكاري براي 106 منطقه در سه دوره مورد استفاده قرار گرفت و در ابتدا ضريب هم بستگي براي نرخهاي دوره هاي 1906-1900 و 1923-1917 محاسبه شد كه اين ضريب برابر با 85/0 بود و ضريب هم بستگي براي دوره 1933-1927 برابر با 61/0 بود. اين نرخهاي بالا نشان دهنده آن است كه مناطقي كه در دوره اول داراي نرخهاي بالايي بودهاند در دورههاي بعدي نيز نرخهاي بالايي داشتهاند(همان :236).
در تحليل ديگري از توزيع بزهكاري در ارتباط با مردان 16-10 ساله در هر سه دوره زماني مك كي و شاو بر مبناي نرخهاي بزهكاري جمعيت را به چهار قسمت مساوي تقسيم كردهاند. . سپس درصد كل تعداد افراد بزهكار در هر چارك و كل مساحت شهري براي آن چارك محاسبه شده است. 4/1 از افرادی که در مناطقی با بالاترين نرخ بزهکاری زندگی میکنند تنها 2/19 درصد از منطقه جغرافيايی شهری را در طی دوره 1933-1927، 8/17 درصد در 1923-1917 و 1/13 درصد در 1906-1900 اشغال کردهاند. در هر دوره زمانی، چارک اول که در بردارنده بالاترين نرخ بزهکاری است جمعيتی حدودا نيمی از بزهکاران را در خود جای داده است(همان:237) .
طرح فكري شاو و مك كي موجب شد تا افراد ديگر در شهرهاي ديگر آمريكا هم مطالعاتي را انجام دهند. البته اين مطالعات تنها منحصر به آمريكا نبود دو مطالعه در نيجريه و آرژانتين انجام شده است. در ادامه به ارائه و بررسي اين مطالعات خواهيم پرداخت.
مطالعه لندرز از شهر بالتيمور:. اين مطالعه نيز بر مبنای فرضيه دواير متحد المرکز و در شهر بالتيمور انجام شده است. لندرز نقشه شهر بالتيمور را به 7 دايره متحدالمرکز ترسيم کرد. پس از آن به بررسی سه مسئله پرداخت. اولين مسئله محاسبه نرخ بزهکاری برای هر نوار/دايره بود. بر اين مبنا بالاترين نرخهای بزهکاری در مناطق 1و 2 يعنی داخلی ترين دواير مشاهده میشود(لندرز، 1962: 247).
دومين مسئله آن بود که بر مبنای فرضيه برگس هر چه در اين دواير به جلو برويم از نرخ بزهکاری کاسته میشود اما مطالعه لندرز از شهر بالتيمور اين مسئله را تاييد نمیکرد. لندرز همچنان به مقايسه نرخهای بزهکاری ميان سياهان و سفيد پوستان پرداخت و همين روند را نيز در ميان اين دو گروه مشاهده کرد به طوريکه نرخ بزهکاری در ميان سفيد پوستان از 2/5 به ازای هر 100 نفر در دايره 1 به 3/4 در دايره 2 و 4/2 در دايره 3 میرسد ، اما بعد از آن برای 4 دايره ديگر ثابت میماند. برای گروه سياهپوستان بزهکاری در نوارهای 5 و 6 بالاتر از نوارهای 3و 4 است. لندرز با استناد به اين نتايج بر اين باور است که فرضيه دواير متحدالمرکز ساده سازی بيش از حد الگوی واقعی توزيع فضايی بزهکاری در شهر بالتيمور است. به اعتقاد لندرز تفاوتهايی ميان نرخ بزهکاری ميان دايرهها وجود دارد اما عوامل موثر، متفاوت با آن چيزی هستند که شاو و مک کی به آن اشاره کردهاند. به اعتقاد او رابطه ميان بزهکاری و مجاورت با نواحی صنعتی نيازمند تحليل بيشتر است و بررسی عميقتر اين رابطه نشانگر آن است که لزوما همراهی و همبستگی ميان دو متغير وجود ندارد (همان: 248-247)
سومين مسئله مورد بررسی لندرز تطبيق توزيع استقرار مناطق صنعتی و تجاری برمبنای الگوی برگس بود. مطالعه وی از بالتيمور نشان داد که توزيع صنايع در بالتيمور منطبق بر فرضيه دواير برگس نيست. لازم به يادآوری است که در شهر شيکاگو و ساير اجتماعات شهری که توسط برگس مورد مطالعه قرار گرفته است نواحی صنعتی يا در مرکز شهر و يا در نزديک به آن قرار گرفتهاند دايره يا نوار دوم ناحيه در انتقال يا ناحيه فقير نشين است که در حالت تغيير از منطقه مسکونی به منطقه تجاری و صنعتی است. در دايره سوم خانههای کارگران قرار دارد. دايره چهارم، ناحيه مسکونی و دايره پنجم ناحيه مسافرانی است که به طور روزمره به شهر مسافرت میکنند و فرای آن مرزهای شهر قرار دارد. در مورد شهر بالتيمور چنين تقسيم بندی مشاهده نمیشود، زيرا تنها 50% از نواحی که صنايع در آن قرار دارند در نوارهای 1و 2 واقع شده و چند مرکز بسيار مهم صنعتی در نواحی ديگر قرار گرفتهاند. اين مناطق چندين کيلومتر از مرکز شهر دور هستند و در نوارهای 5و 6 قرار گرفتهاند(همان :249).
لندرز به بررسی رابطه ميان شاخصهای اقتصادی و اجتماعی در يک منطقه و نرخ بزهکاری پرداخته است و آن را در چهارچوب يک ماتريس هم بستگی به تصوير کشيده است. در مقاله حاضر ما تنها رابطه ميان نرخ بزهکاری و متغيرهای اقتصادی و اجتماعی میپردازيم و از بقيه سطرها و ستونهای اين ماتريس صرف نظر خواهيم کرد. اين رابطه در جدول 1 ارائه شده است.
جدول 1:رابطه ميان نرخ بزهکاری و متغيرهای اقتصادی و اجتماعی
|
خانه تحت تصرف مالکين
|
ازدحام جمعيت
|
درصد غير از نژاد سفيد
|
درصد خانههای غير استاندارد
|
متوسط اجاره خانه
|
ميزان تحصيلات
|
درصد متولدين غير آمريکايی
|
|
80/0-
|
73/0
|
70/0
|
69/0
|
53/0-
|
51/0-
|
16/0-
|
منبع: لندرز :1962:248
لندرز با تحليل روابط به اين نتيجه گيری میرسد که اين روابط مصنوعی و سطحی است و برای آنکه تصوير مناسبتری از اين رابطه پيدا کنيم لازم است بجای استفاده از ضرايب هم بستگی رتبه صفر از ضرايب هم بستگی جزئی استفاده شود. در حقيقت يکی از روشهای اصلی در علوم اجتماعی که توسط آن روابط ميان چند متغيير تحليل میشود، ضرايب هم بستگی جزئی است. اين آزمون اين امکان را برای پژوهشگر فراهم میآورد تا به بررسی رابطه ميان دو متغير بپردازد در حاليکه يک يا چند متغير ثابت نگه داشته میشود. لندرز به اين نکته نيز اشاره میکند که رابطه ميان بزهکاری و اغلب اين متغيرها از نوع غير خطی است و بنابراين تحليل هم بستگی خطی روش نامناسبی است و لازم است از روشهای ديگر استفاده شود. او بر اين باور است که هم بستگی خطی دارای محدوديتهايی است که نتايج به دست آمده را با ابهام مواجه میسازد. به اعتقاد وی از ديگر کاستيهای اين روش اين است که همبستگی توانايی نشان دادن رابطه عليتی را ندارد. مشکلات اجتماعی بندرت رابطه ساده ميان دو متغير A و B است بلکه شامل روابط ميان گروهی از متغيرهای A، B، C، D، و مانند آن است. با گرفتن هم بستگی جزئی میتوان اين روابط را به دست اورد(همان :255).
از زمان انتشار، مقاله لندرز توجه گستردهای را به خود جلب کرده است که بخشی از آنها انتقادات به روشها و محاسبات به کار گرفته شده توسط لندرز است. در اين مقاله به برخی از انتقاداتی که گوردون مطرح کرده خواهيم پرداخت. گوردون در ابتدا شرحی از تحليل عاملی لندرز ارائه میکند و سپس به انتقاد از روشی که لندرز به کار گرفته میپردازد. گوردون بر اين مدعاست که لندرز در تحليل عاملی خود از 7 متغير و همچنين نرخ بزهکاری استفاده کرده است(گوردون، 1962: 267).
برای انجام تحليل عاملی روشهای متفاوتی وجود دارد که عبارتند از عاملهای اصلی، مرکز يابی/کانونی، قطری، درست نمايی بيشينه، چند گروهی و غيره(کرلينجر،1376: 409). لندرز در مطالعه خود از روش مرکز يابی استفاده کرده است. اولين انتقاد گوردون آن است که آيا كاربرد اين روش از سوي لندرز مناسب بوده يا خير. به نظر گوردون بر اساس ماتريس هم بستگی لندرز دو عامل چرخش داده نشده به دست آمده و به همين دليل در مرحله بعد لندرز به دنبال چرخش عاملها رفته است. براي انجام اين كار دو روش به طور معمول وجود دارد كه عبارتند از روش متعامد و روش متمايل . گر چه نميخواهيم در اينجا وارد جزييات فني قضيه شويم اما لازم است براي روشن شدن مطلب به طور مختصر در مورد اين دو روش توضيح دهيم. يکی از مفاهيم مهم در تحليل عاملی، چرخش عاملها است. اين مفهوم دقيقا به همان معنا دلالت دارد. در فرآيند چرخش عاملی، محورهای مختصات عاملها، به دور مبدا، چرخش داده میشوند، تا اينکه موقعيت جديدی کسب شود. در چرخش متعامد زاويه محورهای عمودی و افقی در حالت 90 درجه باقی میماند. اما اين امکان نيز در چرخش عاملها وجود دارد که زاويه محورها در حالت 90 درجه باقی نماند، که اين نوع چرخش را چرخش متمايل میگويند. برای استنتاج عاملهای نهايی، دو مرحله طی میشود. ابتدا ماتريس عاملی چرخش نيافته محاسبه میگردد تا نشانههای مقدماتی برای استخراج تعداد عاملها به دست آيد. در محاسبه ماتريس عاملی چرخش نيافته محقق درصدد است تا بهترين ترکيب خطی متغيرها به دست آيد. منظور از بهترين ترکيب خطی، ترکيبی از متغيرهای اصلی است که بيشترين واريانس را در مجموعه دادهها نسبت به هر نوع ترکيب خطی ديگر تبيين میکند(کلانتری، 1382: 289).
در اينجا گوردون دو انتقاد را مطرح ميكند اول اينكه چرا لندرز از روش متمايل استفاده كرده است. انتقاد دوم او اين است كه زاويه چرخش دو عامل درست نبوده به طوريكه عامل اول بايد 65 درجه و عامل دوم 22 درجه چرخش داشته باشد در حاليکه لندرز عکس اين کار را انجام داده است و به همين دليل از تحليل عاملی که او انجام داده نتايج درستي حاصل نشده است( همان، 268) .
اکولوژی بزهکاری در کوردوبا :در اين قسمت از مقاله ما به ارائه خلاصهاي از مقاله دي فلوئر كه در سال 1967 منتشر شده خواهيم پرداخت. سوال اصلي اين مقاله آن است كه آيا الگوهاي بوم شناختي ميتواند تبيين كننده بزهكاري در آمريكاي لاتين باشد.
دادههاي تحقيق از 5 نمونه سيستماتيك از 5453 گزارش از دادگاه نوجوانان در طول سالهاي 1961-1958 به دست آمده است. حجم نمونه مورد مطالعه 232 نفر بوده است.
مركز شهر كوردوبا به لحاظ جمعيتي بسيار متراكم است و كاربري زمين در آن فشرده است. در شهرهاي آمريكا منطقه انتقال در مجاورت ناحيه تجاري مركزي قرار دارد در حاليكه در كوردوبا وضع به اينگونه نيست. برخلاف شهر شيكاگو اين منطقه از شهر براي زندگي بسيار مساعد است. در اين منطقه از شهر خانههای قديمی و بزرگتر قرار دارد و در حقيقت قدمت برخی از خانهها به قرنها میرسد. خانوادههای ساکن در کوردوبا به خانههايی که از اجدادشان به ارث بردهاند میبالند و برای آن ارزش بسيار زيادی قائل هستند. در کوردوبا ارزشها و نمادگرايی نقش زيادی در کاربری زمين در اجتماعات سنتی دارد. سنتهای خانوادگی معياری از پرستيژ اجتماعی است. يک خانه که در مرکز شهر کوردوبا قرار گرفته نشانهای از پرستيژ و اصالت آن خانواده و اگر به خوبی حفظ و مرمت شده باشد شاهدی از مکنت فعلی صاحب ان خانه است(دی فلوئر،1967: 558).
هر چه از مرکز شهر دورتر میشويم وضعيت خانهها نامناسبتر میشود و اين مناطق خاص سکونت طبقات متوسط پايين و کم درآمد است. گرچه در نواحی ديگری هم به غير از مرکز شهر ساختمانهای نوساز وجود دارد که به واسطه رشد اقتصادی و صنعتی اخير بوده است. يکی از ويژگيهای جالب توجه محلات مسکونی فقير نشين اين است که در سطح شهر پراکنده هستند و چه بسا در يک منطقه که محل سکونت طبقات متوسط است خانههای مسکونی طبقات کم درآمد نيز مشاهده میشود. اين خانهها اغلب با پوشال، حلب و مقوا ساخته میشود بنابراين اغلب آنها موقتی و بیاستحکام هستند. از دلايل گسترش اينگونه محلات اين است که حتی در محلات فقير نشين قديمی خانهها چنان پر ازدحام و شلوغ است که امکان سکنی دادن به مهاجران جديد را ندارد(همان : 558).
به محض آنکه سکونتگاهی ساخته شود ديگر امکان تخليه آن وجود ندارد. مالک داراييهای غصب شده میتواند به دادگاه شکايت کند اما چرخهای عدالت در کوردوبا با آهستگی بسيار حرکت میکند. برای سياستمداران، غاصبان زمين رای دهندگانی هستند که رای بر عليه آنها يعنی از دست دادن آرای انتخاباتی. آرايی که زمينه و امکان دستکاری آن سهلتر از آرای شاکيان است. در ساختار بوم شناسانه کوردوبا نوعی ناهمگنی مشاهده میشود. خانههايی که در نزديک مرکز شهر قرار دارند توسط خانوادههای مرفه پر شدهاند، پس از آن خانوارهايی که در در رده طبقاتی پايين قرار دارند. با نزديک شدن به بخشهای بيرونی وضعيت خانهها نامناسب میشود. در حاشيه شهر هم مجموعهای از خانههای بسيار خوب، متوسط و بسيار پايين مشاهده میشود. در تمام اين مناطق میتوان کلبههای فقرا را مشاهده کرد. ساختار بوم شناسی کوردوبا نظير ساير شهرهای آمريکای لاتين است(همان :560).
بر مبنای نقشههای محل سکونت بزهکاران تنها تعداد اندکی از آنان در مناطق مرکزی شهر زندگی میکردند و اين تعداد نيز اغلب خدمتگزاران دختری هستند که در خانههای افراد مرفه به خدمتگزاری مشغول هستند که به دليل خرده دزدی دستگير شدهاند. بررسی نقشهها نشان میدهد که محل سکونت افراد بزهکار اغلب در مناطق بسيار فقير نشين قرار دارد و در اين شهر هم مانند شهرهای آمريکا خانوادههای فقير سهم مهمی در ارتکاب بزهکاری دارند که محل سکونت آنها نيز مناطق فقير نشين است(همان: 561).
يکی از انتقاداتی که فلوئر در مطالعه خود از کارهای مک کی و شاو کرده اين است که آنها در مطالعات خود به تمايز ميان محل اقامات و محل جرم اشاره نکردهاند. در شهر کوردوبا محل اقامت مجرمان از محل سکونت آنها تفاوت دارد و منطقه تجاری مرکزی مکانی است که بسياری از بزهکاريها در آن انجام میشود. مسلم است که انواع بزهکاری نظير جيب بری و دزدی از مغازه و مانند آن در اين نقاط بيشتر از مناطق دور افتاده رايج باشد. الگوی بوم شناسانه بزهکاری در شهر کوردوبا نشانگر آن است که بزهکار ناچار است مسافت زيادی را طی کند تا به منطقهای برسد که در آنجا فرصتهای بزهکاری برای او مهيا است.(همان: 565)
فلوئر در بخش ديگری از مقاله خود به ويژگيهای جمعيتی که در مناطق فقير نشين کوردوبا ساکن هستند و بخش عمدهای از بزهکاران هم در آن قرار میگيرند اشاره میکند. عمده اين جمعيت را مهاجرانی تشکيل میدهند که از مناطق روستايی به اين شهر مهاجرت کردهاند، مهاجرتی که به دليل تغييرات سريع ناشی از صنعتی شدن و رشد شهرنشينی و تغييرات اجتماعی در آرژانتين بوده است.(همان: 565)
تغيير اساسی در ماتريس کنترل اجتماعی خانواده مهاجر باعث شده تا روابط سنتی ميان حمايت کننده و حمايت شده در روستا از ميان برود و خانواده روستايی غير ماهر و بیسواد ناچار شود برای يافتن مکانی به جامعه شهری مهاجرت کند. خانواده مهاجر پس از مهاجرت در میيابد که در اين ساختار اجتماعی جايی مشخص برای او تعريف نشده است. چنين افرادی در حاشيه نهادهای شهری در تمام وجوه آن قرار میگيرند و از آن مهمتر اينکه، آنها با نظامهای کنترل اجتماعی غير رسمی ديگر هم که میتواند تثبيت کننده باشد هم پيوندی ندارند. ناحيه فقير نشين يک اجتماع نيست يا حتی يک محله به معنای ساختار اجتماعی سامان يافته نيست. آنها مناطقی بی سامان هستند، مناطقی بی ثبات از ناهنجاريها که پناهگاه موقتی خانوادههای مهاجر است. گرفتار در نيروهای تغييرات اجتماعی که غير شخصی است و زندگی در شرايط ناپايدار و حاشيهای، باعث میشود چنين خانوادههايی نتوانند الگوهای با ثباتی از فرهنگ محلهای و سازمان اجتماعی توسعه دهند(همان: 569).
فلوئر همچنان به اين نکته اشاره میکند که پراکندگی فضايی مناطق فقير نشين نيز در مخالفت با توسعه روابط اجتماعی و نظامهای ارزشی با ثبات عمل میکند. از آنجا که خانههای موجود در دسترس خانوادههايی که جديدا وارد شهر شدهاند قرار نمیگيرد آنها کلبههايی در هر جايی که امکانپذير باشد بنا میکنند. از طرف ديگر کلووارد و اوهلين معتقدند که در اين شرايط ناپايداری و بی ثباتی، فشارهای قوی برای انجام رفتار خشونت آميز در ميان جوانان توليد میشود(همان: 569).
خانوادههای مهاجر تنها در حاشيه فرآيندهای نهادی جامعه بزرگ قرار دارند، آنها به طور موثر در زندگی اقتصادی مشارکت نمیکنند، در برنامههای دولتی جايی برای اين افراد در نظر گرفته نشده است، برنامههای آموزشی کودکان آنها را در برنمیگيرد، آنها تنها به طور سطحی در ارتباط با مذهب سازمان يافته قرار دارند. آنها ارتباطی سازمان يافته با جامعه بزرگتر ندارند و در حاليکه در جامعه هستند اما از جامعه نيستند(همان: 569).
اکولوژی بزهکاری در لاگوس:يكي ديگر از مطالعاتي كه با استفاده از طرح فكري شاو و مك كي انجام شده است مطالعهاي است كه توسط ابه در شهر لاگوس پايتخت نيجريه انجام شده است. سوالات اصلي ابه اين بوده است كه آيا بزهكاران بالغ و نوجوان عمدتا در يك منطقه از شهر متمركز شدهاند و آيا مناطق مسكوني آنها عمدتا از مناطق فقير است يا خير. براي پاسخ به اين سوالات او دادههاي خود را از سه منبع جمع آوري كرد: ستاد پليس ايالتي لاگوس، مركز رفاه ايالتي لاگوس و ستاد زندانها. پس از جمع آوري، دادهها بر مبناي جنس، سن و نوع جرم ، محل انجام جرم، محل اقامت بزهكار و نوع مجازات دادگاه مورد بررسي قرار گرفت. نتايج نشان داد كه جرمها عمدتا تعرض به املاك و داراييها بوده است. تحليل بر آن دسته از نوجواناني متمركز شده بود كه در طي دوره ژانويه 1977 تا دسامبر 1978 دستگير شده بودند (ابه، 1989 :752)
شهر لاگوس و حومه آن داراي 5/4 ميليون جمعيت است و در اين شهر مردمي با قوميتهاي متفاوت زندگي ميكنند و هر گروه قومي ممكن است در بخشي از منطقه و يا كل آن زندگي كند. در شهر لاگوس برخلاف شهر شيكاگو خانههاي طبقات متوسط هم در محلات فقير نشين مشاهده ميشود(همان :755).
نواحي مسكوني مرفه در حدود 8/23 درصد از جمعيت شهر را در خود جاي دادهاند و 39 درصدبزهكاران ازاين ناحيه بودهاند. نواحي مسكوني طبقه متوسط 25 درصد از جمعيت شهر لاگوس را در خود جاي داده است و 30 درصد از مجرمان از اين ناحيه بوده اند. تنها 31 درصد از مجرمان از نواحي فقير نشين ميآمدند. اين نتايج برخلاف تحقيقات شاو و مك كي است زيرا بزهكاران لزوما از مناطق كم درآمد و پايين نيستند و هم چنين نرخ بزهكاري در مناطق مرفه بيش از مناطق متوسط و پايين است. به عبارت ديگر 77 درصد از بزهكاران در مناطق مسكوني بالا و متوسط زندگي ميكنند. آيا اين بدان مفهوم است كه جوانان طبقات بالا و متوط بيشتر بزهكار هستند. به نظر ابه اين نتيجه گيري نادرست است زيرا افراد بزهكار عمدتا از خدمتگزاران طبقات بالا و متوسط هستند. دادهها نشان ميدهد كه 83 درصد از بزهكاران در زمان ارتکاب جرم، با افرادي غير از خانوادههاي خود زندگي ميكردهاند و در مقابل خدمتي كه انجام ميدادهاند دستمزد دريافت ميكردهاند. اين اطلاعات نشان ميدهد برخي از افراد طبقات بالا حداقل سه خدمتكار مرد و يك خدمتكار زن داشتهاند(همان :759-758).
نويسنده نرخ پايين بزهكاري در مناطق كم درامد را گمراه كننده ميداند، زيرا به اعتقاد او بسياري از بزهها به پليس گزارش نميشود و مردم به طور محلي به رفع و رجوع آن ميپردازند. به نظر ابه همگني در نواحي فقير نشين وجود دارد و اين همگني و يكنواختي موجب شده تا مكانيزمهاي كنترل غير رسمي در مديريت بزهكاري نوجوانان بسيار موثر باشد. به دليل تجانس و همگني در اين نواحي، انسجام و يكپارچگي عميقي در ميان ساكنان وجود دارد كه منجر به كنترل غير رسمي و در نتيجه پايين بودن نرخ بزهكاري ميشود. در نيجريه والدين به شكل سنتي مسئول رفتارهاي خطاكارانه كودكان خود هستند به طوريكه براي والدين كودك خطاكار توهين بزرگي است اگر خطاي كودك آنان به جاي آنكه به آنان گفته شود به پليس گزارش داده شود. اغلب قربانيان بزهكاري نوجوانان در مناطق فقير نشين تمايل دارند تا اختلاف خود را در بيرون از دادگاه رفع و رجوع كنند و كنترل والدين بر كودك هنوز هم در اين مناطق گسترده است(همان: 760).
به نظر ابه در لاگوس ناهمگني و عدم تجانس را ميتوان در مناطق متوسط و بالا مشاهده كرد جاييكه 77 درصد از بزهكاران زندگي ميكنند و دليل اصلي آن عدم ادغام اجتماعي افرادي است كه به عنوان خدمتگزار وارد خانه ميشوند. همانگونه كه در بالا بحث شد در مناطق پايين وضع به اين گونه نيست زيرا ساكنان داراي گروههاي قومي متحد هستند و مهاجران جديدي هم كه از روستاها مهاجرت ميكنند در گروههاي قومي كه به آن تعلق دارند جذب ميشوند(همان: 761) .
مطالعه ابه نظريه بي هنجاري اجتماعي شاو و مك كي را تا حدودي تاييد ميكند اما فاقد الگوي ناحيهاي شاو و مك كي است، به اين معنا كه نرخ بزهكاري برخلاف مطالعه شاو و مك كي در نقاط مرفه و متوسط بيش از نقاط كم درآمد است(همان: 762).
نتيجه گيری و پيشنهادات
در اين مقاله انديشههای شاو و مک کی در مورد توزيع بزهکاری در مناطق مختلف شهر شيکاگو مورد بررسی قرار گرفت. يافتههای اين دو نشان داد که بزهکاری در مناطق خاصی از شهر تمرکز يافته است و عليرغم جابجايی جمعيت و مليتها با فرهنگهای متفاوت، بزهکاری همچنان تداوم دارد. بنابراين آنها نتيجه گرفتند که بزهکاری برآمده از خرده فرهنگ و يا نژاد خاصی نيست بلکه حاصل و نشات گرفته از محيط و شرايط آن است. بر مبنای اين مطالعه، تلاشهايی هم از سوی ديگر پژوهشگران چه در آمريکا و چه در کشورهای ديگر انجام گرفت. نتايج مطالعه لندرز با نتايج مطالعه شاو و مک کی تفاوتهايی داشت و او انتقاداتی هم بر روش به کار گرفته توسط اين دو جامعه شناس داشت. گوردون نيز با بررسی مطالعه لندرز روش او را مورد انتقاد قرار داد و به اين نتيجه گيری رسيد که يافتههای شاو و مک کی الگوی مناسبی از بزهکاری را نشان میدهند.
ابه و فلوئر نيز با استفاده از چهارچوب نظری و روشی شاو و مک کی تلاش کردند تا الگوی بزهکاری در شهرهای لاگوس و کوردوبا را مورد مطالعه قرار دهند. يافتههای اين دو، فرضيه دواير متحد المرکز و تمرکز مناطق فقير نشين در مناطق داخلی شهر را تاييد نمیکند. اما مطالعه فلوئر نشان میدهد که بزهکاری در مناطق فقير نشين بالا است. يافتههای ابه هم جالب توجه است زيرا نشان میدهد که نرخ بزهکاری در مناطق متوسط و مرفه در مجموع بيش از مناطق فقير نشين است. توجيه او در اين باره اين است که در مناطق فقير نشين سنتها و هنجارهايی وجود دارد که منجر به برقراری کنترل اجتماعی میشود در حاليکه در مناطق متوسط به دليل ناهمگنی جمعيت اين کنترلها نقش خود را از دست داده است؛ ناهمگنی جمعيت از آنجا ناشی میشود که تعداد گستردهای از افراد در اين مناطق به عنوان خدمتکار در خانههای افراد مرفه زندگی میکنند و اغلب بزهکاران هم از همين گروه هستند.
يافتههای اين مقاله عليرغم تمامی کاستيها میتواند مبنايی برای مطالعات بعدی در زمينه بزهکاری در مناطق شهری باشد. گر چه مدل دوائر متحد المرکز ممکن است کاربرد اندکی برای شهرهای ايران داشته باشد اما تاثير محيط بر رفتار بزهکارانه، بي هنجاري اجتماعی و انتقال فرهنگی از مفاهيمی است که قابل تعمق است و مطالعه و تحقيق بيشتری را طلب میکند. مقاله خود را با اين سوال اساسي خاتمه ميدهيم؛ آيا با گذشت اين همه سال هنوز از نظريه اكولوژي براي تبيين بزهكاري در مناطق شهري كشور خودمان مي شود استفاده كرد؟
De Fleur, L. B. (1967), “Ecological variables in the cross-cultural study of delinquency”. Social Forces. Vol. 45, No. 4.
Ebbe, O. N. I. (1989), “Crime and delinquency in metropolitan Lagos: a study of crime and delinquency.” Social Forces. Vol. 67, No. 3.
Fellegi, B., (2004), “Do community structure and organization influence crime rate?” Essay for the criminological theories course, Cambridge University. Available at: www.fellegi.hu/publications.html.
Landers, B., (1962), “Ecological analysis of delinquency in Chicago”. In: Marvin, E. W. et al. (eds.). The Sociology of Crime and Delinquency. New York: John Wiley & Sons.
McKay, C. and Shaw, H. (1962), “Ecological analysis of delinquency in Chicago”. In: Marvin, E. W. et al. (eds.). The Sociology of Crime and Delinquency. New York: John Wiley & Sons.
McKay, C. and Shaw, H. (2006), “Cultural transmission”. In: Marvin, E., W. et al. (eds.). The Sociology of Crime and Delinquency. New York: John Wiley & Sons.